مغز جذامی!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٤/٢٩و در ساعت :۸:٥٦ ‎ب.ظ

سلام

شما تو نیویورک هم نمونه اش رو پیدا نمی کنید، تو هیچ شهر صنعتی دیگه هم، تو هیچ محیط فرهنگی دیگه هم، میون دنیا زده ترین آدم ها هم، توی اومانیست ترین فرهنگ ها، بین لامذهب ترین انسانها، بین فاسد ترین شهر ها، توی سکولار ترین دولت ها، تو کاپیتالیست ترین تمدنها، بین ... . تهران خودمون رو میگم! مردم خودمون رو، فرهنگ خودمون رو،کشور خودمون، دولت خودمون، ملت خودمون، تمدن خودمون! البته نه اونطور که واقعا هستند، بلکه اونطوری که "مصطفی مستور" توصیف کرده!

نیهیلیسم!نمیدونم آقای مستور شخصیت های داستان هایش رو از کجا میاره، مناظر و فضا ها رو با الهام از کدوم الگو خلق می کنه، این دیالوگ ها رو از کجای ذهنش در می آره، و بالاخره این مضامین را با اتکا به کدوم واقعیت خارجی پدید می آره؟ نمیخوام زیاد خوش بین باشم، هرگز هم واقعیت های موجود در اجتماع رو انکار نمی کنم، ولی آدرس ها و المانهای گنجانده شده در داستان های مستور(مثل استخوان خوک و دس...) به زحمت با نیهیلیست ترین جوامع غربی که به لحاظ روح تفکر انسانی، از درون در حال انهدام هستند، قابل انطباقه. آیا مستور سعی نکرده در فرهنگ اسلامی_ایرانی ذره ای و حتی ذره ای تعمق کنه؟ فرهنگی که سرشار از  تفکرات امیدوارانه_در بد ترین شرایط_ نسبت به زندگی در سایه مفاهیمی از قبیل "توکل" و "رضا" ست؟ نمیخوام زیاد پیچیده اش کنم، اصلا تعمق هم نمی خواد، فقط کافیه کسی تو این جامعه زندگی کرده باشه تا بدونه این قبیل تفکرات در این جامعه موضوعیت نداره.شاید دقدقه های شخصی نویسنده باشه، اما میتونست این ها رو، شب، توی سر رسیدش، واسه خودش بنویسه، نه در این تیراژ عظیم بچاپه!

البته که نیت آقای مستور خیر بوده، به تحقیق ایشان می خواسته به نقش مهم و موثر ایمان در زندگی بشر امروز اشاره کنه، لکن این طرز فضا سازی و شخصیت پردازی گاهی داستان های ایشان رو به هجویه شبیه میکنه! برج های بلند(شاید 80% مردم تهران در خانه هایی زندگی میکنند که نهایتا 6 طبقه داره!)، انسان هایی که از فرط تعمق و تدبر به مرز روان پریشی رسیدند(بیشتر آدم رو یاد فیلم "ساعت ها" می اندازه)، زنان روسپی، به تعدد، در همه داستان ها، و در جای جای هر داستان(لا اقل این مورد در ایران به قدری نیست که قابل طرح در تمام داستان های یک نویسنده باشه، شاید این قبیل مضامین در رمان های آمریکای جنوبی بیشتر موضوعیت داشته باشه)، انسان هایی که همه دارند از فرط سرطان می میرند!(در ایران اکثر انسان ها از سکته می میرند، نه سرطان!!!)، رستوران هایی که از پنجره اش_هنگام قهوه خوردن_ انسان های صنعتی زده و سر درگمی دیده می شود که به این طرف و آن طرف می دوند!(تو ایران هیچ کس به خودش زحمت دویدن نمیده!).در کل اگر تیراژ بالا و جایزه ادبی اصفهان و نام نشر "مرکز" نبود شاید دوباره اشتباه نمی کردم تا یکی دیگه از نوشته های مستور رو بخونم! اما حالا که کردم، قول میدم که دیگه تکرار نشه...!

...

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٤/٢٩و در ساعت :۸:۳٩ ‎ب.ظ

 

کسی که دوستش می داشتم

جای اون قلب پاک و صدای گرم خالی

روحت شاد...