فکر تکونی

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/۳/۳٠و در ساعت :۱٢:۱٠ ‎ق.ظ

وسط امتاحانا افتادم به اطاق‌تکونی! خنزر پنزر‌های ذهنم رو ریختم وسط حیاط، دارم اضافه‌ها رو می‌ریزم دور. با اینکه دور ریز خیلی داشتم، ولی یه سری چیزها هست که نمی‌تونم بهشون دست بزنم، شاید باید یکی متقاعدم کنه که اینا هم به درد نخور و کهنه و اسقاط‌اند. ولی تا اون موقع...

اگر از من می‌پرسی: اطاق‌تکونی چه موقع؟؟؟ باید بهت بگم که یه بزرگواری یه سری اسباب و اثاث جدید برام آورده که باید یه جایی جاشون بدم، باید کلی خرت و پرت بریزم دور تا بتونم چیزای جدید رو جا بدم. اگر هم می‌پرسی که: چه کسی برات چه چیزی آورده؟؟؟ باید در جوابت بگم:

هیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!

پی‌نوشت1: تعدادی از کامنت‌های پست قبل، تا زمانی که نسبت به صحت اونها اطمینان حاصل بشه، به حالت مخفی درمیاد.

 پی‌نوشت2: ایضا تعدادی از کامنت‌های این پست!

سر اومد زمستون

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/۳/٢۳و در ساعت :۱:٤٤ ‎ق.ظ

انتخابات

• امروز بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت، ساعت ده و سی دقیقه شب.
• به دلایلی این روزها زیاد ننوشتم، با این که خیلی حرف در گلو داشتم. بی مهری زیاد دیدم، همدلی هم.
• دیرزو (روز قبل از انتخابات) توی تاکسی از این همه شعور ابراز شگفتی کردم، هیچ کس (هیچ کس) توی خیابون‌ها حتی یک نشانه کوچک از کاندیدادی محبوبش رو همراه نداشت. احساس خوبی داشتم از اینکه در تمام این روزها طرفدارهای احمدی‌نژاد و موسوی در کنار هم می‌ایستادند و بدون هتاکی، کار خودشون رو می‌کردند. مردم انگار توی همین سه چهار سال خیلی تغییر کردند. رواداری و تولرنس قابل تحسین بود. از این همه احساس خوب، ممنون...
• داره بارون میاد و احساس‌های خوب با هم درآمیختند. امیدوارم تمام کسانی که در این ساعت‌ها احساس خوبی ندارند، کمی اغماض به خرج بدند و سعی کنند در این قدم هم (مثل قدم‌های قبلی) شعور و شخصیت نشون بدند و من هم دعا می‌کنم تا به تمام آرمان‌هایی که در فکر می‌پروروندند، در محیط فعلی به اون آرمانها نائل بشند.
• چرا فکر می‌کنید این آخرین قدمی بود که باید برداشته می‌شد؟ الآن که من نمی‌دونم در بیست و چهار ساعت آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، ولی نتیجه خواه مطلوب من (یا شما) باشه، خواه خیر، من (و شما) کارم (و کارتون) تموم نشده. از همین لحظه باید پیگیر تمام آرمانهایی باشیم که این چند هفته به خاطرش شب و روز نداشتیم.
• ایران، تهران نیست! (اگرم باشه چیز چندانی عوض نمیشه!)
• هر قدر که این روزها از بودن در خیابون‌ها لذت می‌بردم سعی می‌کردم در اینترنت چندان نباشم. مردم تو خیابون‌ها فوق‌العاده مؤدب‌تر از محیط مجازی بودند.
• خیلی جالب بود که هر کس دقیقا فقط از یک منظر از کاندیدای مطلوبش حمایت می‌کرد، یکی از دوستانم که مهندس بود نگران بود با رفتن رئیس‌جمهور فعلی طرح مسکن مهر روی زمین بمونه، دوست عارف‌مسلکم نگران بود با اومدن رئیس جمهور فعلی، عرصه بر متصوفه تنگتر از قبل بشه و... حقیقتا کسی که دید جامعی داشته باشه ندیدم، البته به جز نویسنده کافه پیانو که از نگاهش (+) خیلی لذت بردم.
• باز هم امیدوارم آرزوهای کسانی که کاندیدای مطلوبشون انتخاب نشده، تبدیل به یاس یا خشم نشه، ای کاش.
• حتما امشب نخواهم توانست خوابیدن (جمله رو!)
• از مدیا پلیر داره این پخش می‌شه: سر اومد زمستون / شکفته بهارون / گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

تتمه: برای دانلود آهنگ سر اومد زمستون با حجم فوق العاده 500 کیلوبایت اینجا کلیک کنید.

چیز هایی که موسوی نباید می‌گفت

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/۳/۱٤و در ساعت :۱٠:٢۸ ‎ق.ظ

امشب (دو سه ساعت پیش) احمدی نژاد با موسوی مناظره کرد. مناظره‌ای که شاید گل برنامه‌های انتخاباتی صدا و سیما باشد. برنامه‌ای که مانند تحویل سال همه را در خانه‌هاشان نشاند (مگر آنها که برای تماشای دسته جمعی به خیابان‌ها آمده بودند). اما چرا؟ مردم چه می‌خواستند بدانند؟ آیا می‌خواستند بدانند که نام مفسدان اقتصادی چیست؟ و منتظر لب گشودن رییس جمهور بودند؟ آیا می‌خواستند دفاعیات احمدی‌نژاد را بشنوند؟ یا نه! برعکس، می‌خواستند ببینند پاسخ‌های موسوی چه خواهد بود؟ این چه حس مشترکی بود که همه منتظر یک اتفاق نادر در یک مناظره تلوزیونی بودند؟ شاید این مناظره به یک کشتی شباهت داشت که هیبت دو کشتی‌گیر غول‌پیکر تماشاگران را متحیر و مشتاق کرده بود. اما نه...

 احمدی نژاد

قالب‌ نامه

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/۳/٥و در ساعت :٤:٢٦ ‎ب.ظ

خواهرزاده‌جان هرچه تلاش کرد ما را از وبلاگ‌نویسی در پرشین‌بلاگ منصرف کرده و به نوشتن در سرویس‌های وبلاگ‌دهی اجنبی متقاعد نماید، موفق نشد که نشد. وقتی دید ما سور ایستاده‌ایم و کوتاه‌بیا هم نیستیم ناگزیر یک پولوتیکی زد که نتوانستیم بگوییم نه. به عنوان هدیه تولدمان یکی از قالب‌های وردپرس را برایمان ترجمه کرد انداخت روی پرشین‌بلاگ.آچار فرانسه
البته اگر کسی خوشش آمد یکی از این قالب‌های وردپرس را روی پرشن‌بلاگ یا بلاگفا یا هرجای دیگر داشته باشد خواهرزاده‌جان این کار را انجام می‌دهد [تبلیغات در کاغذرنگی!] هرگونه مهاجرت از هر سرویس‌دهنده وبلاگ به هر جای دیگر، تغییر و تبدیل و ترجمه همه قالب‌ها به هم، راه‌اندازی تالار‌های گفتگو، راه‌اندازی میکرو بلاگینگ، نصب و راه‌اندازی پادکست، نگارش انواع کد‌های پی.اچ.پی و ای.اس.پی و اچ‌.تی.ام.ال، راه‌اندازی انواع جلف‌بازی‌های وبلاگی، کد قلب‌های صورتی که از بالا به سمت پایین به صورت موج‌دار حرکت می‌کنند، کد ساعت، کد هواشناسی، کد پیج‌رنک دروغی (پیج رنک ده و بالا‌تر)، کد گوگل‌سرچ، کد آهنگ لاو استوری، دمپایی داغون، پلاستیک کهنه، چدن، مس، مفرق، آلمینیوم، شوفاژ پاره... همه و همه در aidmb.blogfa.com !!!