ــ دنیایِ کبابِ شابدولعظیمی

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/٩/٢٠و در ساعت :٥:۳٠ ‎ب.ظ

 

ــ دنیایِ پرفکشنیست‌ها

ــ دنیایِ بخش‌نامه‌هایِ پسا فرمایشی

ــ دنیایِ فیلسوفانِ تحلیلی

ــ دنیایِ «ح» هایِ حلقومی

ــ دنیایِ صلح‌طلبان ببو

ــ دنیایِ گشاد‌ها

ــ دنیایِ مجازی

ــ دنیایِ کسانی که احساسِ تکلیف می‌کنند

ــ دنیایِ 12 تایی‌ها

ــ دنیایِ 24 تایی‌ها

ــ دنیایِ SLK

ــ دنیایِ PK

ــ دنیایِ تئاتری‌ها

ــ دنیایِ «من به عنوانِ یک دانشجو» ها

ــ دنیایِ کافه‌ ها

ــ دنیایِ «کفایه‌» ها

ــ دنیایِ مارکسیست‌هایِ قائل به یهوه

ــ دنیایِ مردانِ بسیار زن دوست

ــ دنیایِ مردانِ زنِ بسیار دوست

ــ دنیایِ زنانِ بسیار مرد دوست

ــ دنیایِ زن‌هایِ مردِ بسیار دوست

ــ دنیایِ زنانِ از صندوق‌خانه در رفته و به وزارت رسیده

ــ دنیایِ مردانِ ولایت زن را برنتابنده

ــ دنیایِ مهوعِ سیاست

ــ دنیایِ شابدوالعظیم

ــ دنیایِ کبابِ شابدولعظیمی

ــ دنیایِ ما همه قربونت بریم الهی

ــ دنیایِ موحشِ مسعود کیمیایی

ــ دنیای کسایی که شب کابوس می‌بینن که گلشیفته فراهانی با اون دستای درازش، دنبالشون کرده

ــ دنیایِ سوبژکتیویست‌هایِ پدرسوخته

ــ دنیایِ هیدگرِ وامونده

ــ دنیایِ فردیدِ جز زده

ــ دنیایِ نئو آخوندهایِ اسپریت‌پوش

ــ دنیایِ سکولارهایِ قرآن‌پژوه

ــ دنیایِ سر فصل‌هایِ مصوبِ درسی

ــ ...

 

من از این عزیزان دعوت می‌کنم که همین کاری رو که من(+) و هابیل(+) کردیم، ادامه بدن:

رضا خوابگرد

عمه نازلی

جواد

رضا بنده

 

 

ای عشق زیبای منی

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/٩/۱٥و در ساعت :۱٠:٢٠ ‎ب.ظ

 

دچار یک پرفکشنیسم منحط و مبتذل شدم. نه تنها من، این بلایی است که دارد تقریبا سر خیلی از ما می‌آید. صفر و صدی بودن، سیاه و سفید دیدن و در مجموع یک کمال‌گرایی مبتذل که گاهی طاقت‌فرسا می‌شود. تصمیم می‌گیریم یک کار ساده انجام دهیم، آنقدر در ذهنمان بسطش می‌دهیم که از عظمتش  مبهوت و موحش می‌شویم. البته به همین‌جا ختم نمی‌شود، این کمال‌گرایی مبتذل ما را به منتقدانی بی‌عمل بدل کرده. اگر کار را زمین بگذارند و بگویند تو ادامه بده، باز هم مبهوت و وحشت‌زده می‌شویم، چه آنکه به دست خود، هیولایی سهمگین ساختیم، تا آنجا که خود نیز نمی‌توانیم آن را در بند کنیم.

تسری این اندیشه به حوزه انتخاب‌هایمان، ما را به انسان‌هایی بزدل تبدیل کرده که عطای انتخاب کردن را به لقای عوارض ناخواسته‌ی بعدی‌اش می‌بخشیم. نمی‌توانیم انسان‌ها را تحمل کنیم، دوست کمتر می‌گیریم، تعامل کمتر می‌کنیم، در روابطمان محتاط‌تر می‌شویم و هر اندازه که انتخاب‌های‌مان بزرگتر می‌شود، ما نیز منفعل‌تر می‌شویم.

اما من بسیار اندیشیده‌ام که چه چیز درمان این کمال‌گرایی مبتذل است. تقریبا هر بار به یک جواب واحد رسیدم: عشق

در عشق چه مکانیسمی عمل می‌کند که بند محاسبات کمی را از پای انسان می‌گشاید و او را در هول‌ترین ورطه‌ها هول می‌دهد؟ حتی گاهی تبدیل به یک مخدر خطرناک شده که تعقل را از اعمال انسانی ساقط می‌کند. اما «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ» ما به دنبال درمانی برای کمال‌گرایی بی مرز خود می‌گردیم که البته کمی عشق، به ما درمانی حیرت‌انگیز عطا می‌کند. اصلا شاید مکانیسم عشق، «پازل وارگی» آن باشد. یعنی ما طالب امری ناقص می‌شویم (چه آنکه اصلا کمال به جز در وجود حضرت حق، مردود است) بعد از آن قطعه دوم پازل، یعنی عشق را در کنار امر ناقص نهاده و کمال را حاصل می‌کنیم. مشکل از آنجا آغاز می شود که ما کمال را در عالم خارج جستجو می‌کنیم، حال آنکه بخشی از کمال، آن‌چیزی است که در وجود ماست و ما آن را به دیگران اعطا می‌کنیم و آن پاره وجودی ما همان است که ورا نامند: عشق

ای عشق زیبای منی            هم من تو‌ام هم تو منی