"اندر مصائب یک پازل" یا "خود قیچی‌گری مصلحتی، رویکردها، راهکارها و آسیب‌ها"

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/۱/٧و در ساعت :۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

داشتم فیلم نیمه پنهان تهمینه میلانی رو که از ثمین گرفته بودم، می‌دیدم. (یه‌کم بلاغت مخاطب و استریم آو کانشسنس و بینامتنیت خودتون رو به کار بندازین، حوصله ندارم داستان فیلم رو تعریف کنم!) هرچند فیلم ضعیفی بود، ولی حرف داشت.

من شخصاً همیشه آرزو داشتم که جو کشور اینطوری بود که مثلا کمونیسته میومد اعلامیه می‌چسبوند سینه دیوار، بعد یه کپله جمعیت گل دیوار وای‌می‌ستادن و اعلامیه رو داغ و داغ می‌خوندن بعد اسلامگراهه با کمونیسته بحث می‌کرد، اونوقت لیبراله می‌پرید وسط، هر دوتاشون رو رد می‌کرد و ... بعد اسلامگراهه که شب می‌رفت خونه، تو رخت‌خوابش تا صبح به این فکر می‌کرد که چطوری می‌شه در برابر نظریه جدید ماتریالیستی‌یه اون کمونیسته یه بدیل اسلامی ارائه کنه. بعد صب پا می‌شد می رفت دفتر بسیج دانشکده، آلترناتیو خودشو به بسیجی‌ها می‌گفت، اونقوت با هم چکش‌کاریش می‌کردن، یکی هم تند‌تند تایپ می‌کرد که تا ساعت 5 بعد از ظهر که همه تو خیابونن و دارن می‌رن خونه، اعلامیه جدید رو بچسبونه بغل اعلامیه دیروزی‌یه اون کمونیسته. اونوقت مثلا می‌شد بگیم که تو مملکت، اسلام داره نظریه‌پردازی می‌کنه و بنیاد تئوریک خودش رو جمع و جور می‌کنه.

بماند، اصلا کاری به این حرفا ندارم حقیقتش. یه نکته‌ای تو فیلم بود که من رو به فکر ننداخت! چون من قبلا به این مسئله خیلی فکر کرده بودم، در واقع فیلم من رو به نوشتن انداخت: پازل مفقوده!

تصور کنید شما یک تکه از یک پازل دو تکه‌ای هستید، بعد چون پازل یک تکه خیلی نافرمه و یه‌جوری‌یه، شما می‌گردین قسمت دوم پازل رو پیدا کنید تا به خودتون بچسبونید، بعد از اونجایی که پازل یک تکه خیلی نافرمه و یه‌جوریه، و از اونجایی که تکه دوم (اینجا "دوم" به معنای ارزش‌گذاری نیست) هم پیدا نمی‌شه، شما یک تکه نافرم پیدا می‌کنید، بعد اگر سمبه‌تون پر زور باشه، اون رو یه کم قیچی‌کاری می‌کنید، یا گاهی بخش‌هایی از خودتون رو قیچی می‌کنید، یا هر دوتاتون قیچی میشید، بعد یه جور آبرومندانه‌ای به هم می‌چسبید! تا اینجای کار مشکل خاصی نیست، اما...

اما شما یه روز خوب پاییزی که دارین تو خیابون قدم می‌زنین (چون بیشتر، پاییز‌ها روزهای خوب دارن) بعد یه دفعه می‌بینید یک تکه پازل داره از خیابون رد می‌شه که دقیقا با طرح اولیه پازل شما مچه (مچ، فیت، یا چیزی شبیه این) بعد شما قیافتون اینجوری می‌شه (یه جور ملنگ) بعد تمام رویا‌هاتون جلوی چشمتون از قبر بلند می‌شن و رژه می‌رن. خوب تا اینجای کار هم مشکلی نیست، مشکل از اونجایی شروع می‌شه که شما سعی می‌کنید خودتون رو به تکه دوم پازل رویا‌ها بچسبونید، اما نمی‌چسبید! چرا؟ چون الآن سال‌هاست که از چسبیدن اولیه شما به تکه‌ی موجود (مصلحتی) می‌گذره، شما خودتون همون اول یه سری خودتون رو قیچی کردین، اون یکی تکه، یه سری شما رو قیچی کرده، بچه پازل‌ها شما رو قیچی کردن، زندگی قیچی کرده، زمین قیچی کرده، زمان قیچی کرده، کلسوم ننه قیچی کرده... حالا که میاین بچسبین، دیگه نمی‌چسبین، چون شما همون پازل نیستید، یه پازل دیگه‌اید.

این درد، گویا، درد بی‌درمان همه دوران‌هاست. تکه‌ی شما زمانی پیدا می‌شه که شما دیگه تکه‌ی اون نیستید.

آدم‌ها، بسته به شخصیت‌شون، دراین لحظه، تصمیمات گونه‌گونی می‌گیرند. گروهی، ترجیح می‌دند به طرح ثانویه خودشون عادت کنند و از پازلی که هستند (شدند) لذت ببرند. اینها آدمهای بزدلی نیستند به هیچ وجه، در واقع انقلابی‌ترین کار رو همین افراد می‌کنند. اینها بر تمام هیاهو و جنگی که در درونشون به پاست، غالب می‌شند، چرا؟ چون دیگه اونها یک پازل منفرد نیستند، اگر اینها از پازل فعلی جدا بشن، در واقع خودخواهانه ترین و بولهوسانه‌ترین کار رو مرتکب شدند که از عهده‌ی هر حیوانی بر میاد. فراموش نکنید که پازل مقابل هم برای منطبق شدن بر شما، عظیم‌ترین خودقیچی‌گری زندگی‌اش رو انجام داده. بعیده که دیگه با پازل دیگری منطبق بشه.

اما گروهی اینطور فکر نمی‌کنند، که البته اونها هم دلایل قانع‌کننده‌ای برای خودشون دارن، البته مهمترین این دلایل این است که: "مگه ما چند بار به این دنیا میایم؟" سوال کلیدی‌ست که به نظر می‌رسه اونقدر قانع‌کننده باشه که دست فرد رو برای هرکاری باز بذاره.

این وسط، ساده‌ترین کار برای انسان‌های خود‌خواه و خود‌پرسته، چون از ابتدا، هیچ قیچی به خود نزدند، برای منطبق شدن خودشون با پازل اولیه (مصلحتی) پازل موجود رو کاملا قیچی‌کاری کردند تا مهیای چسبیدن به خودشون باشه. حالا با پیدا شدن پازل مطلوب، اونها که طرح اولیه خودشون رو کاملا حفظ کردند، به راحتی با پازل مطلوب مچ می‌شند. اینجا در واقع پازل موجود (پازل اولیه) هست که کاملا نیست و نابود می‌شه.

نکته‌ جالب در ناهمگونی سیر حوادث در بستر زمانه (چیزی که نیاکان ما از اون با عنوان چرخ گردون یا دست تقدیر، یاد می‌کنند) همیشه تکه‌ی موجود، زودتر از تکه‌ی مطلوب سر و کله‌اش پیدا میشه! این شاید حتی به نوعی سنت الهی باشه و یکی از روش‌های اعمال بازی‌های مقتدرانه و بی‌رحمانه ربوبی در عرصه نزاع اخلاقی خیر و شر، برای آزمون تفوق هریک بر دیگری در پلن جهان‌های صور خیالی و مادی. بی‌خیال!

البته این تبصره وارده، که بعضی از پازل‌ها (که کم هم نیستند) به علت بیماری روانی، تا پایان عمر، پازل مطلوب رو پیدا نمی‌کنند، لذا به همه‌ی تکه‌هایی که سر راه می‌بینند، می‌چسبند. اون بحثش جداست. هدف این حضرات، یافتن تکه مطلوب نیست، هدف آزمودن تمام تکه‌های موجوده!

به هر حال من هنوز در پیچ غمضه‌ی این مسئله غامض گیرم، نه من! حتی شما!

از نظر من اخلاقی‌ترین تصمیم، بهترین تصمیم و احساسی‌ترین تصمیم ساده‌ترین تصمیمه.

پ‌.ن: از بهار به خاطر عنوان پست قبلی‌ام عذر‌خواهی می‌کنم، ولی هنوز باهاش آشتی نکردم!

 

بهار تخم‌سگ!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/۱/۳و در ساعت :٤:٤٠ ‎ق.ظ

خوب خودم اولش فکر می‌کردم که یک بهاریه باید بنویسم، اما... خوب چرا باید این کار رو بکنم؟ از بهار دل خوشی ندارم:

ــ اسفند روخیلی دوست دارم، و اومدن بهار به معنای تموم شدن اسفنده، اسفند: ماه امواج روحانی ارواح مرموز و خنک!

ــ بهار یک جور توقف و سکون رو در ذهنم تداعی می‌کنه، این یه کم پیچیده‌ست، ببین! تو تمام سال رو در حال فعالیتی، اسفند به اوج فعالیت خودت می‌رسی، خودت رو برای رسیدن عید آماده می‌کنی، اما در واقع عید نیست که می‌رسه، تویی که در بستر زمان حرکت می‌کنی و به سمت بهار میری، خوب حالا وقتی می‌رسی یعنی چی؟ تو رسیدی به یک جایی که برای رسیدن بهش حرکت می‌کردی، وقتی که رسیدی پس دیگه لازم نیست حرکت کنی: سکون! باتلاق! مرداب! رکود! این اون چیزی نیست که من براش حرکت می‌کردم، هدف حرکت و صیرورته، هدف شدن و شدنه. وقتی ایستادی،دیگه نیستی. وقتی مولا می‌فرمایند، که هر روز باید عید باشه، یعنی چی؟ عید یک موضع ثابت نیست، و الا با رسیدن به عید، قله‌ای فتح می‌شد، منزلی کشف می‌شد یا بیابانی قطع می‌شد! عید، خود حرکته، اگر یک روز از حرکت باز ایستی، اون روز عید نیست. برای همینه که عیدای ما عید نیست، برای همینه که من عیدها دپرسم!

ــ از همه اینها گذشته، بهار، آلرژی لعنتی من رو راه می‌ندازه.

شاید بتونم دلم رو به این خوش کنم که دهه هشتاد لعنتی رو به پایانه، دهه هشتادی که من رو از تمام رویا‌های گرم و نمناک کودکی در یک ظهر تابستانی در دهه هفتاد و اواخر شصت جدا می‌کرد. رویای آجر بهمنی‌های خیس و بوی خاک و رونده‌های مست توی باغچه و درخت تاک، گیلاس، توت و البته یک یاس عاشق که تا موقع قطع شدن درخت گیلاس، بازوهاش رو از دور گردن معشوقش باز نکرد!

ببخشید، خیلی ناتورالیستی شد!

امسال زیاد رو به راه نیستم، مثل سگ افتادم به پاچه 89!

ــ باید کتاب بیشتر بخونم، کتاب درسی کمتر (کتاب درسی حماقت میاره)

ــ باید کار بیشتر کنم و باید کمتر کار کنم (این دوتا با هم فرق دارند، بفهم!)

ــ احتمالا زیاد نه می‌گم، چون بهش نیاز دارم. (گفتم که سگ شدم)

ــ احتمالا یکی رو می‌خوام که بهم کمک کنه، مثل سال پیش، و احتمالا کسی رو پیدا نمی‌کنم، مثل سال پیش!

ــ بیشتر از یک همخوابه، به یک هم‌راز احتیاج دارم. داره خیلی چیزها بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کنه.

پ‌ن 1: احتمالا برای خوندن یک بهاریه شاد و احمقانه به اینجا اومده بودین! ببخشید که نا امیدتون کردم! نبخشیدین هم اهمیتی نداره.

پ‌ن 2: قرار بود این یک پست سفارشی باشه، اما اون حرفام نیومد، این حرفام اومد!