زن در آیینه جلال آل احمد!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/۳/٢۳و در ساعت :٩:۱٦ ‎ق.ظ

نقدی بر "بچه مردم" (داستان کوتاهی از جلال آل احمد)

http://www.karajnews.com/images/news/1135075888big.jpg

بر این تعریف که داستان کوتاه، اثری است که به اجمال سعی در ایجاد تاثیری واحد بنماید، تقریبا توافقی نسبی وجود دارد. در این راه نویسنده می بایست طول داستان را به حداقل ضروری آن کاهش دهد. نویسنده تا آنجا که می تواند باید عناصر داستان را به شکلی طراحی کند که ضمن تاثیرگذار بودن، حداقل زمان را برای رساندن پیام استفاده نماید. از ابزارهای مناسبی که به این منظور در دست نویسنده است، استفاده مناسب از "زاویه دید" می باشد. پرداختن تفصیلی به تشریح انواع زاویه دید تکرار مکررات است. لذا تنها به زاویه ی  دیدی که نویسنده در این اثر از آن بهره برده اشاره می نمایم.

(بقیه را در ادامه مطلب بخوانید)


زاویه دید در داستان "بچه مردم" اول شخص است، و راوی، دانای کل محدود(یکی از شخصیت ها) می باشد که البته با نظر به نقش او در داستان می توان او را راوی درون رویداد دانست.

آل احمد با انتخاب راوی اول شخص، در حقیقت گامی موثر در جهت حفظ ماهیت داستان کوتاه، که همانا کوتاه بودن آن می باشد، برداشته. چرا که انتخاب راوی سوم شخص(گزارشگر)، مستلزم توصیفات طولانی برای فضا سازی و انتقال دیدگاه ها و تفکرات شخصیت های داستان می باشد. حتی اگر راوی به تشریح تفکرات و درونیات شخصیت ها می پرداخت، آنگاه ما ناچار بودیم از نگاه نویسنده به اثر بنگریم. حال آنکه نویسنده توانسته با انتخاب راوی دانای کل محدود، علاوه بر رعایت اختصار، کشمکش ها و تعارضات و تفکرات شخصیت را برای ما بگشاید، در عین حال برای ما تصمیم نگرفته که چگونه به داستان بنگریم، بلکه این اختیار را داریم که با محک عقل، فعل و انفعالات ذهنی شخصیت را بررسی کرده و داوری کنیم.

کشمکش این اثر در ظاهر کشمکش بین یک زن وشوهرش بر سر نگهداری کودک آن زن، که از شوهر قبلی اش است، می باشد. لکن این طور می نماید که کشمکش اصلی داستان از نوع درونی است و مربوط می شود به جدالی که زن بین عواطف مادری و مصلحت های زندگی اجتماعی دارد. اما در حقیقت اصلی ترین کشمکش که در لایه های پنهان داستان مستور است همانا کشمکش بین زن بودن یک انسان و فرهنگ مرد سالار حاکم که اقتضائات خود را تحمیل می کند، می باشد. در واقع یک زن بین احساسات و عواطف مادری خویش و جبری که بر اثر فرهنگ مرد سالار بر وی تحمیل می شود، در حال له شدن است. به شکلی که در فراز هایی از داستان، در یک اقدام فرا فکنانه، نقش مادری خود را انکار می کند.

بیان خلاصه ای از داستان ضروری می نماید:

زنی که از شوهر قبلی خود یک فرزند سه ساله دارد، با مردی دیگر ازدواج می کند، لکن همسر دوم او، حضور بچه ای که مال خود اونیست را بر نمی تابد. برای همین زن را تحت فشار می گذارد تا بین او و بچه یکی را انتخاب نماید. زن هم بچه را به یکی از میادین پر تردد می برد و او را رها می کند.

اصلی ترین محور داستان سردر گمی زنی است که بین نقش مادری خویش، که خدا در وجود او نهاده با آنچه که به شکل قانونی نا نوشته بر وی تحمیل می شود باید یکی را بر گزیند. این سر درگمی در جمله اول به خوبی منعکس شده، یک جمله سوالی که استیصال زن را در برابر حکومت مرد سالار جامعه نشان می دهد: "خوب من چه می توانستم بکنم؟" این مضمون را می توان به جزء جزء این داستان تعمیم داد. همانطور که اشاره شد زن برای حل این تعارض در جای جای داستان به اشکال مختلف دست به فرا فکنی می زند، هنگامی که خود را آنقدر ضعیف می بیند، که در خود یارای مقاومت در برابر فرهنگ قهار چند هزار ساله مرد سالارانه را نمی یابد، و ترجیح می دهد به جای سر شاخ شدن با این اژدهای سهمگین، به شکلی با نادیده انگاشتن نقش خداداد مادری به رفع و رجوع این بحران بپردازد، آنجا که مقدس ترین و قابل احترام ترین لطف یک زن در حق بشریت را، تا حد عمل پست یک ماشین جوجه کشی تنزل می دهد، هنگامی که می گوید: "من که اول جوانی ام است چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند. حالا خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم" چنانکه از این فراز از داستان نیز مشخص است، زن مستمراٌ نقش های خود را با خطوط قرمز جامعه مرد سالار هماهنگ می کند. نگران آن است که شوهر او را با بچه قبول نکند.

آن گاه که می گوید: "شوهرش نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند" در واقع هیچ حقوقی به عنوان یک مادر برای خود قایل نیست، کودک را بچه کس دیگری می داند، گو اینکه خود را صرفاٌ ماشین تولید کننده آن دانسته و به وظیفه خود، در برهه دیگری از زمان و در قبال مرد دیگری عمل کرده، و حالا با حذف آن مرد دیگر داشتن هر گونه تعلق خاطر به کودک بی معنا می باشد. شاید نام "بچه مردم" ناظر به همین مضمون باشد. در واقع فرهنگ حکومت مرد سالار زن، را از هرگونه عاطفه شخصی تهی کرده و او را در تعریف با نقش هایش در قبال مرد تعریف می کند. در این دیدگاه مرد سوژه است و زن در نسبت با او ابژه. در حقیقت سوبژکتیویسم که اکنون عرصه را بر بشریت تنگ کرده و با مختصات ویژه خود قانون جنگل را بر جهان حاکم کرده، قرن هاست که نسبت به زن ها اعمال می شود، و با توجه به مظلوم بودن این گروه در طول تاریخ هیچ گاه با صدای اعتراضی همراه نبوده. در نظام سوبژکتیویسم سوژه خود را محور دانسته و هر چه در اطراف خود می بیند ابژه می داند، یعنی وسیله ای برای تحقق امیال و حوائج و نیاز ها. هنگامی که در فرهنگ نو ظهور اومانیستی غربی پدیده سوبژکتویسم رخ داد عقلا آن را خطرناک، مهلک و نابود کننده دانستند، چرا که با این دیدگاه هر کس پی منفعت خود می رفت، و هر نوع عملی برای رسیدن به اهداف مجاز شمرده می شد. حال آنکه اصلا این یک پدیده نو ظهور نیست، بلکه قرن هاست که مرد ها حتی برای تحکیم آن قوانین سفت و سختی وضع کرده اند: مثلاٌ اینکه اگر پدر بمیرد خانواده او برای نگهداری از کودک بر مادر آن کودک ترجیح دارند، حال آنکه تمام سختی ها در راه به وجود آمدن این کودک را مادر او متحمل شده و اکنون هیچ نصیبی از آن ندارد. این تنها نمونه ایست که البته تا حدی به نقد ما بر این داستان مربوط می شود. نمونه ای که نشان می دهد در این فضای فکری هیچ احترامی نسبت به رابطه مقدس مادر و فرزندی وجود ندارد.

در قسمتی از داستان آمده: "شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر کرده بود. خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زود تر یکسره کنم. صبح هم که از در خانه بیرون می رفت گفت: (ظهر که میام دیگه نبایس بچه رو ببینم ها!) و من تکلیف خودم را از همان وقت می دانستم."

در واقع هیچ "منی" وجود ندارد و تنها چیزی که در جمله اخیر اصالت دارد "تکلیف" است. مرد به او تکلیف کرده که نمی خواهد بچه را ببیند و زن در خود اختیاری نمی بیند تا با این دستور مخالفت کند.

ممکن است این شبهه ایجاد شود که زن توصیف شده در داستان حاضر، به طور کلی از عواطف مادرانه تهی بوده. حال آنکه آل احمد به زیبایی با خلق صحنه ای که مادر در آن کودک را از تصادف نجات می دهد، نشان می دهد که عشق مادر نسبت به فرزندش در اعماق وجود قلیان می کند و حتی لحظه ای جبر و فشار فرهنگ مرد سالارانه را فراموش کرده کودک را فارغ از هر قید و بندی، مادرانه، تنگ در آغوش می گیرد. اما ناگهان "به یاد شوهرش می افتد که او را غضب خواهد کرد"

در انتها باید گفت: ساده لوحی خواهد بود اگر ما این داستان را شرح روابط عاطفی بین مادر و کودکش، یا بین یک زن و شوهر بدانیم. جلال آل احمد در "بچه مردم" به شرح اسارت فکری، فرهنگی و اجتماعی زنان در طول تاریخ پرداخته و وجوه ظالمانه آن را با ظرافتی پنهان تبیین کرده.