تائو یا کاسموس، مسئله این است!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٥/۱٩و در ساعت :۸:٢٧ ‎ب.ظ

اصلا مایل نیستم که مناسبتی بنویسم، اما گاهی اوقات انسان از دیدن بعضی مسائل واقعا متاسف می شود. دیروز نمیدانم برای چه، شاید به خاطر کنج کاوی، یا شاید چون همه این کار را می کردند، من هم افتتاحیه المپیک را از تلوزیون(ایران) تماشا کردم. (بقیه در ادامه مطلب)

محمد منتظری


شاید در نگاه اول فرد مجذوب و متحیر شود از این همه رنگ، از این همه جنب و جوشش، از این همه تلاش، از این همه هزینه. اصلا شاید فرد در این جذبه بماند، ماه ها، سال ها،یک عمر. اما شاید معدود افرادی باشند که از خود بپرسند: که چه؟

نه، به هیچ وجه نمیخواهم بگویم این همه هزینه برای چیست، نمی خواهم بگویم هیچ فلسفه ای در پشت آن نیست، بر عکس، میخواهم از فلسفه ای بگویم که در پس آن است.

المپ! المپیا! المپیک! چه واژگانی! انسان را به یونان باستان می برد، خیال را بلند می کند، و بر فراز قله کوه المپ، کنار زئوس پیتار، پدر آسمانی، می نشاند. معبد زئوس، خدایان و آلاهه، نیمه خدایان و نیمه انسان ها، انسان های اسطوره ای، اسطوره های ممسوخ! کم کم به یاد می آوری که قبل از این اسطوره، یگانه پرستیی بود که اکنون به دست هومر و هزیود اسطوریزه شد. و اکنون، ششصد قبل از میلاد، فلاسفه ما قبل ارسطویی دیگر همان خدایان لا ابالی را نیز بر نمی تابند، و می رزمند تا عقل منقطع از وحی را بر بالای المپ بنشانند.

و اکنون دو هزار و ششصد سال از آن ازمنه کهن می گذرد و شگفتا که آتش کوه المپ دوباره بر افروخته گشته و اگر قبل از آن اعتباری کم و بیش نزد مردمان آن دیار داشته، اکنون تمام جهان برای عرض ارادت بدان آتش مقدس هر یک بر دیگری سبقت می گیرند. چشم بادامی ها نیز از قافله عقب نمانده، شعله ای ناچیز از آن کوه مقدس وام می گیرند، و مهتران ایشان همچون سگی پاسوخته می دوند تا آن آتش را به ملک خویش برند و با مناسک و تشریفاتی عظیم، که به گمانم حتی در تاریخ یونان نیز بی سابقه باشد، آن آتش را در آتشدان نهاده، و این خوش خدمتی را چنان به جشن و سرور می نشینند، که من ایرانی، مرثیه ای سوزناک، در هم دردی با تائویی که اکنون در زیر اقدام زئوس له شده، می سرایم. و چه موقعیت متناقضی است و ناگزیر خنده آور، آنگاه که می بینی چین لائیک، چه مناسک مذهبی عظیمی به افتخار آتش مقدس کوه المپ برقرار می سازد.

مجالی دیگر می طلبد اگر بخواهی بگویی که چه بر سر دنیا می آید، در آن هنگام که مردمان، کشتی گرفتن گلادیاتور ها را به نظاره نشسته اند، و در این لحظه است که گزارشگر ساده دل، مشعل المپیک را سفیر آرامش و صلح می خواند و من گویی کسی چنگ بر دلم زده باشد، دلم غش می رود و از این تشبیه نا متجانس موهای تنم راست می شود، بر می خیزم و خود را از تلوزیون دور می کنم، در حالی که آتش هنوز در حرکت است و یک به یک آتشدان ها را فتح می کند...