اومانیسم در ادبیات

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٥/٢٥و در ساعت :٥:٤٤ ‎ق.ظ

در بررسی اصطلاح اومانیسم گاهی مقصود، صورت نوعی یک دوره تاریخی فرهنگی است که در این معنا، اومانیسم را می توان برابر با بشر گرایی یا سوبژکتیویسم دانست. اما در رنسانس (قرن پانزده و شانزده) یک معنای دیگر از اومانیسم ظهور می کند که می توان آن را  اومانیسم ادبی نامید. (بقیه در ادامه مطلب)

داوینچی


در یک دوره به ویژه قبل از انقلاب، که اطلاع زیادی از آراء افرادی همچون هایدگر و فوکو وجود نداشت، مترجمان، هنگامی که می خواستند اومانیسم را ترجمه کنند (به جز آن دسته که اومانیسم را به غلط به بشر دوستی و انسان دوستی ترجمه می کردند) عمدتا اذهان ایشان به سوی جنبش اومانیسم ادبی حرکت می کرد. البته نمی توان این مفهوم را غلط پنداشت، اما باید توجه داشت که این مفهوم تنها یکی از شئون اومانیسم است.

در طلیعه اومانیسم و در ابتدای رنسانس، همانطور که این جنبش بزرگ، مهر خود را بر تمام شئون زندگی بشر غربی زد، ادبیات را نیز در بر گرفت. چنان که ما در ابتدای رنسانس در عرصه ادبیات چهره هایی همچون پترارک و بوکاچیو را می بینیم که نماینده صورت خاصی از اومانیسم(ادبی) هستند.

گذشته از خصیصه بشر انگاری که در همه جای اومانیسم دیده می شود، خصایص ویژه ای نیز می توان برای صورت خاص ادبی آن بر شمرد، از جمله اینکه:

1- پیشتازان این جنبش ادبی توجه ویژه ای به ادبیات شرک آلود یونانی و لاتین نشان می دهند.

2- در زمینه ادبیات و همچنین هنر تمایل عجیبی به توصیف انسان دارند. به عنوان مثال ایشان در زمینه نقاشی یا مجسمه سازی، وسواس بسیاری در ترسیم جزئیات بدن انسان و پستی ها و بر آمدگی های آن از خود نشان می دهند. در تاریخ هنر جنسن و همچنین تاریخ هنر هلن گاردنر به نکات جالبی اشاره شده: در قرون وسطی نوعی پرهیز وجود دارد از اینکه تصویر انسان به صورت صرف انسانی کشیده شود. تصاویر انسانی اصولا در این دوره، دو بعدی و فاقد پرسپکتیو هستند و این را نباید ضعف نقاش دانست، این مسئله به نگاه نقاش برمی گردد. به عنوان مثال هنگامی که حضرت عیسی(ع) را ترسیم می کند، قصد ندارد تا آن را زمینی کند لذا هاله نوری هم به آن می افزاید. اما نقطه مقابل آن در رنسانس و در آثار هنرمندانی مانند رافائل داوینچی و میکل آنژ، که توجه افراطی به تشریح جزء به جزء بدن انسان داشتند، دیده می شود.