تهران، شهر سوخته

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٦/۳۱و در ساعت :٧:۳٤ ‎ق.ظ

سلام

گاهی برخی امور آنچنان اطراف ما را احاطه می کنند که ما متوجه آنها نمی شویم. این تا حد بسیاری معلول عامل استدراج و تغییر نا محسوس امور است.

یکی از این امور معماری شهریست (بقیه در ادامه مطلب)

امامزاده طاهر(عکس از خودم)


شاید محتاج آن نباشیم تا به زمان های دورتری نظر بیاندازیم تا متوجه برخی تغییرات محسوس در تغییر اولویت های زندگی باشیم. آنچه از آن سخن خواهم گفت شاید پیشینه ای بیش از بیست سال نداشته باشد، و آن چگونگی قرار گیری بافت های شهری و ابنیه و ساختمان هایی است که شاکله و استخوان بندی شهری را تشکیل می دهند.

حتی تا بیست سال پیش(هر چند ضعیف تر از گذشته) ساختمان های شهری بر اساس معیار های متفاوتی ارزش گذاری و امتیاز دهی می شدند. با ظهور قشر انقلابیون در دهه اول انقلاب (و پیش از آن) ما شاهد شکل گیری تجمعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی علمی در مساجد بودیم. در واقع مساجد در شکل گیری حرکات، آرا و حتی ایدئولوژی ها نقش اساسی داشتند. وقتی شهری از اشغال در می آمد رزمندگان ترجیح می دادند بر همان گنبد نصفه نیمه که چیزی جز اسکلت از آن باقی نمانده بود پرچم خود را نصب کنند. این البته دارای شدت و ضعفی است که در ادوار مختلف تاریخی، مساجد ایران شاهد آن بودند، به ویژه آن زمان که بیش از همیشه نیاز به اتحاد در اطراف یک مرکزیت محکم احساس می شد.

سوالی که اکنون مطرح است، چیستی همین کانون مرکزی است، چرا که مساجد هنوز بر پا هستند اما مرکزیت خود را از دست داده اند. این کانون چیست و اکنون کجاست؟

اگر در خیابان های تهران با چشم بسته و سوار بر یک وسیله، مانند اتوبوس، حرکت کنید و بعد به صورت کاملا تصادفی لحظه ای چشم خود را باز کرده و سپس دوباره ببندید، من می توانم به شما تضمین دهم تصویری که ذهن شما ثبت کرده، تصویر یک بانک خواهد بود!!! اکنون در تهران بانک ها مانند شبکه ای به هم پیوسته و با فواصل کمی از یکدیگر تاسیس می شوند و هر روز رو به ازدیادند. اکنون دیگر خبری از مرکزیت مساجد نیست. مساجد به کنج کوچه ها خزیده اند و در سینه کش معابر اصلی بانک ها خود نمایی می کنند. اکنون بیشترین هزینه ها صرف معماری داخلی بانک ها می شود.

اگر مکان را ظرفی بدانیم که زندگی در آن به وقوع می پیوندد، آنگاه به رابطه مستقیم جهان بینی انسان ها با معماری این ظرف پی خواهیم برد. باید توجه داشت که هر مظروف حجم و شکل مناسبی از ظرف را می طلبد تا در آن گنجانده شود و استقرار یابد. جهان بینی انسان ها در واقع همان مظروف است، برای همین سعی انسان بر آن است تا بهترین حالت و صورت را بر غایت مد نظرش منطبق سازد.

اگر بخواهیم از کلیات صرف نظر کنیم و به مصادیق بپردازیم، بحث ملموس تر خواهد شد. به عنوان مثال در اوایل انقلاب (و همچنین در ازمنه پیشین) ایدئولوژی قریب به اتفاق مردم یک ایدئولوژی تئوئیستی یا خدا محور بوده. هنگامی که خدا محور امور باشد، پس مسجد(بخوانید خانه خدا) در مرکز نقطه پرگار قرار خواهد گرفت و همه چیز بر گرد آن ترسیم خواهد شد، چنانکه اگر به معماری شهر های اسلامی نظر افکنیم می بینیم که چگونه مسجد در قلب شهر واقع شده و تمام امور مادی مردم در ذیل آن (توجه داشته باشید: در ذیل آن) برآورده می شود. مثلا بازار، حمام و... همه بخشی از مسجد بوده اند. طراح این سیستم مفهوم محوریت خدا را در نظر داشته و تمام امور مادی را تنها برای رفع نیاز های ابتدایی و آماده شدن برای پرداختن به امور اصیل مد نظر قرار داده است. البته نباید از این مهم غافل شد که امور مادی تماما به کناری گذاشته نشده اند تا مبادا مردم طریق سلوک رهبانی در پیش بگیرند، ولی تنها اتفاقی که افتاده این است که اصالت از امور مادی ساقط شده.

در مقابل ما شاهد معماری مدرن هستیم که اوج آن در ایران و در ابنیه ی عمومی، در بانک ها متبلور گشته است. در معماری مدرن اصالت با بنگاه های اقتصادی (محل تولید سرمایه در مفهوم مدرن آن یعنی capital) و خانه ها (محل مصرف، در مفهوم مدرن آن یعنی مصرف برای مصرف) است. بنابراین ما شاهد بیشترین صرف وقت و هزینه برای این دو  جایگاه هستیم. و اما در مقابل معماری اسلامی که بر محوریت خدا تاکید داشت، معماری مدرن بر اومانیسم یا انسان محوری تاکید دارد و برای همین است که شهر ها مملو از خانه ها (خانه انسان در مفهوم عام و در مقابل خانه خدا) و بانک ها شده اند.

این غایات ایدئولوژیک صور منحصر به خود را طلب می کند. اگر ما در مساجد و در محراب ها و گنبد ها، حالتی می بینیم که گویی رو به آسمان اشاره می کنند یا اسلیمی ها رو به آسمان می روند و کتیبه ها مضامین قدسی را منعکس می کنند، در مقابل معماری بانک ها مشتمل بر دیوارهایی صاف و یکدست، زوایا با کمترین پیچیدگی و انحنا و یک یا نهایتا دو رنگ سرد، نوعی تهیگی نیست انگارانه را تداعی می کنند، گویی متعلق به جایی هست که نیست!

اما من از این همه، قصد داشتم این نکته را استنتاج نمایم که چگونه ایدئولوژی یک ملت در طی دو دهه اخیر، اینگونه دگرگون و وارونه شده است؟ این همان حرکت تدریجی و خزنده ای است که در ابتدای بحث به آن اشاره کردم و اما جریان شناسی این حرکت خود محل تحقیقی مفصل است، از خدا محوری تا انسان محوری...!؟