هایلایت کن

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٩/۸و در ساعت :٥:۱۳ ‎ق.ظ

یک) بد جور در قیل و قال این دنیا گرفتار آمدم به عبارت ادق و اصح سرم رفته است در خشتکم!

دو) نمی‌دانم از چه بنویسم که به جایی برنخورد، هر چه بنویسم الآن، یا نوک تیز پیکانش به طرف خودم است و یا به طرف دیگری. به خودم که دائم دارم سقلمه می‌زنم، بخواهم در وبلاگ هم خودم را آماج قرار دهم که دیگر باید از امین آباد جمعم کنند، دلم هم نمی‌آید دیگری را بیازارم اینجا.

سه) از این آدم‌ها دیده‌اید که مانند سگ پاسوخته می‌دوند این طرف و آن طرف و شلوغش می‌کنند؟ از همین‌ها که مدیر و مدبر از شکم مادر زاده شده‌اند؟ این روز‌ها کار و بارم به یکی از همین‌ها افتاده. می‌دانستم و حالا مطمئن شدم  که این قسم افراد، انسان‌هایی هستند که به لحاظ شخصیتی تو مایه‌های پوستِ تخم مرغ هستند، و این پوست تخم مرغه‌گی‌شان را می‌خواهند با سر و صدا بپوشانند و خیلی وقت‌ها هم می‌پوشد آنفورچونیتلی!

چهار) یک مدتی با رویا زندگی می‌کردم (نزدیک به یک عمر). شاید این کار، عکس‌العملی ناخودآگاه بود از ذهنم تا بلکه کژی‌های زندگی را بر روان متلاشی شده‌ام، هموار سازد. یک چند ماهی هست که بستر‌هایی که بر آن رویاهایم را بنا می‌کردم یکی پس از دیگری از هم می‌پاشد و بنای رویا‌هایم ویران می‌شود. اکنون دنیا را همان گونه می‌بینم که هست سیاه و کثافت برای همین است که می‌گویم خالی شدم.

پنج) کمال هم نشین در من هم انگار اثر کرد. دارم دنجی می‌نویسم!

 تهی(عکس از آرش الف.سالکویه)