آرام و سریع چون ابر

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٩/۱٤و در ساعت :٥:٠٩ ‎ق.ظ

تنها ماندم

چند وقت پیش (تقریبا یک ماه پیش) یک دوست قدیمی، بی‌خبر آمد پیشم. خیلی قدیمی بود، شاید دوست دوران نوجوانی بود این عزیز. با هم انسی داشتیم. آن زمان من پاک بودم، خیلی پاک، شاید الآن که نگاه می‌کنم به آن زمان‌ها این را می‌فهمم. این رفیق ما هم مثل اشک چشم زلال و پاک بود، اصلا شاید خود اشک بود این رفیق ما.

و اما الرفیق

چشمانش را که نگاه می‌کردی دلت آتش می‌گرفت لاکردار! حزنی داشت عجیب، می‌سوزاند. متین، آرام، محزون، متفکر، مستغرق. وقتی خوب می‌سوزاندت، تمام که می‌شد آبت، از جلز ولز که می‌افتادی، تازه آرام می‌شدی، سبک. دوست داشتم سوختنش را، پر به آتشش می‌دادم آن زمان‌ها.

نمی‌دانم چه شد، بزرگ می‌شدم من، ونمی‌فهمیدم که هم‌راز شبها و همدم صبح‌هایم، دیگر یک روز در میان به من سر می‌زند. مثل یک ابر، به همان آرامی و به همان سرعت، گم شد از زندگی‌ام و نفهمیدم...

تا همین چند روز پیش. آمدنش هم مثل ابر بود، آرام و سریع! دوباره با هم انس گرفتیم، مثل آن وقت‌ها. باز هم نتوانستم از او جدا شوم. با خودم به همه‌جا می‌بردمش. چشمانش... وای... چشمانش، هنوز محزون بود و افسونگر. نمی‌توانم دروغ بگویم: رفیق ما عجیب کلاس دارد! با او گشتن خودش یک رقم تریپ است! وقتی با او می‌گردم، آرام می‌شوم، متین، ساکت، متفکر و محزون. کار هجو نمی‌کنم، حرف مفت نمی‌زنم، فکر پرت نمی‌کنم! خودم خوشم می‌آید از خودم وقتی با من است.

روزهای اول خیلی عشق کردیم با رفیق قدیمی تازه پیدا شده‌مان. نه از این عشق‌ها که برویم سینما یا کافه. اصلا اهل این قسم جاها نیست. گوشه‌ی آرام دوست دارد. یک جا می‌خواهد رفیق ما که آدم نباشد، صدا نباشد، نور هم نباشد، فقط یک جفت گوش باشد، خالی، تا درونش نجوا کند. آخر آتش دارد نفسش و خودش می‌داند این را، از سوراخ گوشم می‌دمد و تمام دل اندرونم را آتش می‌زند تا مغز استخوانم.

یک چند روزی گذشت به همین منوال، حقیقتش دیگر جان به لبم رسید. انگار آتشش نتوانست آهن سردم را نرم کند، آن طور که باید. من هم، شرط رفاقت گذاشتم و نالوطی‌گری برداشتم، هر جا که رسیدم آه و ناله سر دادم. از جمله در همینجا. نه شیوه‌ی رفاقت بود آن که من پیشه کردم. او گوش رازدان و راز نگاه‌دار از من طلب کرده بود، من اما، از راز نهانی، محفل‌ها ساختم. خسته‌ام کرده بود، و این را از چشمان کم طاقتم خواند. دید و فهمید که هنوز پخته نیستم برای آنچه که می‌گوید که نه شرط پختگی‌ست راز نهانی را فاش کردن. رفت مثل ابر آنطور که آمده بود مثل ابر، چنان که پیشتر آمده بود و رفته بود مثل ابر.

حال چند روزی‌ست برگشته‌ام به چیزی که تعبیر می‌کنندش به "زندگی". به همان خوکدانی که بودم. مشوشم، مخدوشم، پر هیاهو‌ام، بی‌فکرم و شاد. کار هجو می‌کنم، حرف مفت می‌زنم، فکر پرت می‌کنم! و همه را از دولت سر چیزی دارم که تعبیر می‌کنندش به "زندگی". حالا آه سر می‌دهم و ناله می‌کنم که بازگردد. ولی وقتی فکر می‌کنم می‌بینم دلیلی ندارد این رفیق ما تا بازگردد. من همانم که بودم و حتی الآن یک نقطه‌ی سیاه هم به کارنامه‌ام افزوده‌ام که آمدنش را بعیدتر می‌کند و آن رنجاندن رفیق است. رفیقی به نام: غم