کسی اعتراض نداشت

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/٩/٢٠و در ساعت :۳:۱٧ ‎ق.ظ

 

کارگر

ساعت 12 نصفه شب. صدای همهمه می‌آمد. نگاه کردم از پنجره، دیدم یک چند نفری با کاور‌های فسفری توی تاریک و روشن خیابان این طرف و آن طرف می‌دوند. به خیابان رفتم ببینم چه خبر است. چند تا افغانی داشتند سعی می‌کردند غلتک دیزلی را هندل بزنند. این یکی جانش تمام می‌شد آن یکی می‌آمد. می‌زدند تا روشن شود. وقتی روشن نمی‌شد نمی‌گفتند: "اه" به جایش می‌گفتند "یا الله مددی" و باز می‌زدند. عرق همه‌شان حسابی در آمد. بعد صاحب‌کارشان از سانتافه پیاده شد و دکمه‌ای را روی غلتک فشار داد و غلتک با اولین هندل روشن شد. هیچ کدام از آن قیافه‌های تکیده اعتراضی نداشت که چرا زودتر دکمه را نزدی. تا من هاج و واج تحلیل این قضیه بودم کارگر‌ها، فرقون‌ها را گرفته بودند دستشان و این طرف و آن طرف می‌دویدند. همینطور هم کسی اعتراض نکرد که چرا صاحب‌کار آدرس اشتباه به نیسان آسفالتی داده و نیسان دو تا کوچه بالاتر بار را خالی کرده. به جایش، با فرقون می‌دویدند و آسفالت‌ها را از دو تا کوچه بالاتر می‌آوردند اینجا. کارگری که با پارو آسفالت‌ها را صاف می‌کرد به صاحب‌کار نمی‌گفت سانتافه‌اش را ببرد آن‌ور تر. به جایش خیلی مراقب بود تا دسته‌ی پارو نخورد به مشکی متالیک سانتافه‌ی صاحب‌کار. کارگری هم که چایش را صاحب‌کار خورد، چیزی نگفت، فقط زیر چشمی صاحب‌کار را که داشت چای دومش را هورت می‌کشید، می‌پایید.

گاهی لازم داری بروی و تماشا کنی همه‌ی این چیز‌ها را. با تمام بی اهمیتی‌شان و با تمام اهمیتشان. گاهی لازم داری بروی در میانشان با‌یستی و گوشه‌ی فرقون یکی‌شان بخورد تو کاسه‌ی زانویت. برایت خوب است اگر بفهمی. گاهی لازم داری دیدن صاحب‌کارها را تا تصدیق کنی که دنیا واقعا یک خوکدانی‌ست.

حالا هم کاپشنم را در نیاوردم تا دوباره برگردم آنجا تا شاید غلتک دیزلی از روی انگشتان پایم رد بشود تا شاید دردهای بزرگتر را فراموش کنم.