مالیخولیا

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/۱٠/٦و در ساعت :٢:٤۱ ‎ق.ظ

 

مالیخولیا

 گفتم و نکردم و کردم و ندادم: شعار، عمل، گناه، کفاره، سیاه بود خودم را زدم به سفیدی، حال آنکه سرم کلاه رفت، آخر سیاه را در نظرم بدی انگاشتم، و جعلنا الیل... همین شد که سرم کلاه رفت، ان الحیات الدنیا چی‌چی؟ تا دلت بخواهد خودم را مسخره کرده‌ام، محرم، اخوی تیریپ چیست؟ دسته؟ تکیه؟ علم؟ الم؟ الم؟ الم، آن یکی که روشنفکرتر است می‌گوید: حماسه‌ی حسینی دست بگیر جوان و بخوان، من می‌گویم: از خدا جوییم توفیق ادب، من تقی یا شاغلام یا مش‌رجب، مگر نه آنکه فها انا فی روض الندامه ارتع، پروار پروار شدم، بیا سر ببُر، بععععع بععععع، به قول استاد انسان استانداردیزه شده، تولید انبوه ابله، هایدا که بخوری بعدش باید آروق ترش بزنی، این را همه می‌دانند، من هم می‌زنم، او کیست که دارد می‌آید؟ خداوند است که دارد می‌آید، چرا لباس او چنین سرخ است؟ مگر انگور زیر پای خود له کرده؟ آری در غضب خود دشمنانش را زیر پا له کرده است، به ویژه آنکه رفیقمان هم نیامد بی‌مرام...