از خاله شادونه تا کیهان

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٧/۱٠/٢٠و در ساعت :٧:٢٦ ‎ق.ظ

خاله شادونهکیهان

یکی از دوستان رساله‌ی مکتوبه‌ی طنازانه‌ای نبشتند به ما که با همان روشی که خبر بی.بی.سی را تحلیل کردیم، برنامه‌ی خردسالان سیما و روزنامه‌ی وزین کیهان را نیز تحلیل کنیم و ملتی را شرمنده‌ی بینش مستقل خویش فرماییم!

حضور شریفتان عارضیم که این دوستمان چندان بد هم عرض نکرده و به قول شاعر که می‌فرماید: جانا سخن از زبان ما می‌گویی، فلذا می‌خواهیم بفرماییم که این حضرت (خودم) چندان هم بدمان نمی‌آید به پر و پای این رسانه‌ی شریف ملی و کیهان عزیز بپیچیم و افاضاتی از ذات قدسی خویش صادر بفرماییم، بالاخص حالا که جگر مبارکمان، از دست هر دوتاشان سورمه‌ای است. اگر بی.بی.سی را از وجه بعید دیدیم و مورد عنایت قرار دادیم، این دو تا را به وجه قریب مشاهده فرمودیم و هر دو به طریقی ما را مورد عنایت قرار دادند! تنها امید دارم دوستی که تحلیل را درخواست کرده بود رجعت کند و به صدق گفتار شریف‌مان واقف گردد، انشاء الله لمهتدون....!


رسانه‌ی ملی سیما که قربانش بروم با چُنین سیاست گذاری‌های دوگانه نمودار بنده و امثالهم را به یکباره رسم نُموده و موجی از شگفتی و فک افتادگی را به دنبال آورده و چشم همچو من حسودی را از حدقه به در آورده، رضی الله عنهم!

چندی پیش که خواهرزاده‌ی گرام [جهت اطلاع، ایشان اکنون پنج سال دارند] را به جهت دخول در برنامه‌ی وزینه‌ی ثقیله‌ی رنگین‌کمان به صدا و سیما بردیم، مسئولین محترمه (عنایات الشیطان فی افواههم!) بخش‌نامه‌ای را به درون چشم و چال ما فرو نُمودند که طبق آن باید مقنعه بر سر طفل خردسال خود نُماییم [که همانطور که اشاره شده مشاره علیه پنج ساله تشریف دارند] بعد از آن ما بسیار به دنبال رساله‌ی عملیه‌ی محیر‌العقول "عمو سیما" گشتیم که در آن نبشته باشد: "به کوری چشم ما از این به بعد دختران از سن پنج سالگی لازم الحجاب می‌شوند"، لکن نیافتیم و هاتف همان لحظه ندا در داد که: "ببو! چند گردی، که رساله، شفاهی می‌باشد و در عقل ناقص چون تویی نگنجد."

بعد از آن چند خلوت گزیدم و بسیار ذکر گفتم و کثیر التوبه گشتم تا حضرتش این خطای را که رفت بر من ببخشاید، لیک روزی صحنه‌ای دیدم که طاعات چندینه‌ام بر پایش برفت، چنانکه بر زمین نقش گشتم و کف بر دهانم زیادت نُمود و به رعشه افتادم. چون به خویش شدم مادرم به فریاد آمد که این چه حالست یا محمد؟ چندی جامه بر خویشتن دریدم و خنج بر صورت کشیدم که ای مادر، هاتف گفت که رساله‌ی شفاهی "عمو سیما" در عقل ناقص من ببو نگنجد، لیک من دوش از خدا علم بدان رساله را طلب نُمودم، تا امروز در تلیفیسیون خاله شادونه را با چشمان درآمده‌ام دیدم که تنبان چین‌چینی قرمز به پا نموده و چتر در دست گرفته، می‌چرخد و فتنه‌گری می‌کند و دل و دین از بابای بچه‌ها می‌برد! گفتم این چه حالست؟ هاتف ندا در داد: "گفتم که نمی‌فهمی ببو جان!"

در احوالات کیهان (کثیر الله یادداشت روزهم) همین بس که چندی پیش مقالتی در باب مکتوب "خشم و هیاهو" بدان حوالت نُمودم به سبب چاپ، خدایم نبخشایاد از آن جهت که در آن مقالت این عبارت منحوسه را آوردم که: "فلانی دست به خودکشی زد"، و از آن جهت زحمتی چند بر دوش ویراستار نُهادم تا ایشان مجبور گردد عبارت را این‌طور اصلاح نُماید: "فلانی دست به ارتحال زد!"

این‌ها را گفتم تا بداند آن بزدلی که کامنت نهاد و در برفت چون بزغالگان و گمان کرد که من بر برنامه کودک و کیهان نقد ندارم! زهی خیال باطل! من از برای همه‌ی امور محسوس و معقول نقد دارم، تا کور شود هر آنکه نتواند دید.