فکر تکونی

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸۸/۳/۳٠و در ساعت :۱٢:۱٠ ‎ق.ظ

وسط امتاحانا افتادم به اطاق‌تکونی! خنزر پنزر‌های ذهنم رو ریختم وسط حیاط، دارم اضافه‌ها رو می‌ریزم دور. با اینکه دور ریز خیلی داشتم، ولی یه سری چیزها هست که نمی‌تونم بهشون دست بزنم، شاید باید یکی متقاعدم کنه که اینا هم به درد نخور و کهنه و اسقاط‌اند. ولی تا اون موقع...

اگر از من می‌پرسی: اطاق‌تکونی چه موقع؟؟؟ باید بهت بگم که یه بزرگواری یه سری اسباب و اثاث جدید برام آورده که باید یه جایی جاشون بدم، باید کلی خرت و پرت بریزم دور تا بتونم چیزای جدید رو جا بدم. اگر هم می‌پرسی که: چه کسی برات چه چیزی آورده؟؟؟ باید در جوابت بگم:

هیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!

پی‌نوشت1: تعدادی از کامنت‌های پست قبل، تا زمانی که نسبت به صحت اونها اطمینان حاصل بشه، به حالت مخفی درمیاد.

 پی‌نوشت2: ایضا تعدادی از کامنت‌های این پست!