پاییز بازی
یک سال گذشت، به همین سادگی و یک ماه گذشت، از آن هم سادهتر. وقتی داشتم پستی را که یک سال قبل همین موقع (عید فطر) نوشته بودم، دوبارهخوانی میکردم، شگفتزده بودم از ماهها و سالهایی که میگذرد مانند ابرها، همان مقدار آرام، همان مقدار سریع! و به این فکر کردم که از سال پیش تا امروز چه اتفاقاتی که رخ نداد! چه برای من، چه خانوادهام، چه دوستانم، چه مردمم. از گفتن همه یا بخشی از آنها خودداری میکنم، چون من بولتن خبری نیستم! فقط یک چیز را خوب میدانم. از سال پیش تا کنون من بسیار تغییر کردم. شاید اگر بگویم دگرگون شدم مبالغه نباشد. نگرش انتقادی تا حد زیادی در من وجود داشت، به شکلی که گاهی دیگران را با آن میرنجاندم. ام این نوع نگرش امسال چنان در من تقویت شده که خودم هم از آن در رنج و سختی افتادهام. شاید اینکه کسی بالای سر شما بنشیند و دائم اعتقادات و اندیشههای شما را هم بزند، خوشایند نباشد. اما یک برکت دارد و آن اینکه اندیشه را از حالت رکود و جمود خارج میکند. حالا نگرش انتقادی من بیشتر از حوزه رمان و داستان معطوف شده به حوزه دین. جایی که میپنداشتم امنترین جای دنیا برای آرامش است (استامینوفنیزه کردن دین!) حالا به درستی دریافتم که باید به متروکهترین و تختهترین زوایای وجودم بروم و پس از زدودن غبار و تار عنکبوت ببینم چه دارم، چه ندارم. حالا دارم کمکم برای این خانهی لخت و پتی اسباب و اثاث جمع میکنم. دعا کنید قشنگ از آب دربیاید. پ.ن: برای پاییز برنامههای زیادی دارم... پاییز... این فصل عاشقی...

