بهار تخم‌سگ!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/۱/۳و در ساعت :٤:٤٠ ‎ق.ظ

خوب خودم اولش فکر می‌کردم که یک بهاریه باید بنویسم، اما... خوب چرا باید این کار رو بکنم؟ از بهار دل خوشی ندارم:

ــ اسفند روخیلی دوست دارم، و اومدن بهار به معنای تموم شدن اسفنده، اسفند: ماه امواج روحانی ارواح مرموز و خنک!

ــ بهار یک جور توقف و سکون رو در ذهنم تداعی می‌کنه، این یه کم پیچیده‌ست، ببین! تو تمام سال رو در حال فعالیتی، اسفند به اوج فعالیت خودت می‌رسی، خودت رو برای رسیدن عید آماده می‌کنی، اما در واقع عید نیست که می‌رسه، تویی که در بستر زمان حرکت می‌کنی و به سمت بهار میری، خوب حالا وقتی می‌رسی یعنی چی؟ تو رسیدی به یک جایی که برای رسیدن بهش حرکت می‌کردی، وقتی که رسیدی پس دیگه لازم نیست حرکت کنی: سکون! باتلاق! مرداب! رکود! این اون چیزی نیست که من براش حرکت می‌کردم، هدف حرکت و صیرورته، هدف شدن و شدنه. وقتی ایستادی،دیگه نیستی. وقتی مولا می‌فرمایند، که هر روز باید عید باشه، یعنی چی؟ عید یک موضع ثابت نیست، و الا با رسیدن به عید، قله‌ای فتح می‌شد، منزلی کشف می‌شد یا بیابانی قطع می‌شد! عید، خود حرکته، اگر یک روز از حرکت باز ایستی، اون روز عید نیست. برای همینه که عیدای ما عید نیست، برای همینه که من عیدها دپرسم!

ــ از همه اینها گذشته، بهار، آلرژی لعنتی من رو راه می‌ندازه.

شاید بتونم دلم رو به این خوش کنم که دهه هشتاد لعنتی رو به پایانه، دهه هشتادی که من رو از تمام رویا‌های گرم و نمناک کودکی در یک ظهر تابستانی در دهه هفتاد و اواخر شصت جدا می‌کرد. رویای آجر بهمنی‌های خیس و بوی خاک و رونده‌های مست توی باغچه و درخت تاک، گیلاس، توت و البته یک یاس عاشق که تا موقع قطع شدن درخت گیلاس، بازوهاش رو از دور گردن معشوقش باز نکرد!

ببخشید، خیلی ناتورالیستی شد!

امسال زیاد رو به راه نیستم، مثل سگ افتادم به پاچه 89!

ــ باید کتاب بیشتر بخونم، کتاب درسی کمتر (کتاب درسی حماقت میاره)

ــ باید کار بیشتر کنم و باید کمتر کار کنم (این دوتا با هم فرق دارند، بفهم!)

ــ احتمالا زیاد نه می‌گم، چون بهش نیاز دارم. (گفتم که سگ شدم)

ــ احتمالا یکی رو می‌خوام که بهم کمک کنه، مثل سال پیش، و احتمالا کسی رو پیدا نمی‌کنم، مثل سال پیش!

ــ بیشتر از یک همخوابه، به یک هم‌راز احتیاج دارم. داره خیلی چیزها بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کنه.

پ‌ن 1: احتمالا برای خوندن یک بهاریه شاد و احمقانه به اینجا اومده بودین! ببخشید که نا امیدتون کردم! نبخشیدین هم اهمیتی نداره.

پ‌ن 2: قرار بود این یک پست سفارشی باشه، اما اون حرفام نیومد، این حرفام اومد!