آخرین بادکنک!

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/٢/٢۸و در ساعت :۳:٤٤ ‎ق.ظ

پیش‌نوشت: این مطلب در جای دیگری نشر داده شده بود، حالا اینجا... مهم نیست... ولش...!

حقیقتش این روزا شکل ناله‌ام، ترجیح میدادم ننویسم اگه یه عزیزی نمی‌خواست! حالا که خواست!

عرضم به حضور انور شوما، یه شیش ماهی هست گمونم که دوستان رو ندیدم، تو این شیش ماه، اغراق نیست اگر بگم دچار دگردیسی شدم، کلهم یک چیز دیگه شدم، نمیدونم بده یا خوب، شاید یکی که از بیرون نیگام می‌کنه این رو بفهمه، شاید درد قد کشیدن، انقدر فشار بهم وارد کرده بود، که دنیا پیش چشمم تیره و تار شده بود، علی‌ای‌حال کسی رو نمی‌دیدم و این حس قد کشیدن، مثل یه بادکنکی بود که مثلا فرض کن از تو بادش می‌کنن، دیگه احساس می‌کنی پوستت داره می‌ترکه، می‌گی بسه، اما کسی که باد می‌کنه انگار که اصلا بخواد بترکونت، اصلا هیچ محل هم نمیذاره، هی باد می‌کنه، البته نه اینکه بگم پر از باد شدم، اتفاقا اگر یه چیز از وجودم خالی شده باشه و از سرم، همون باده، مع‌‌ذالک می‌‌گفتم که چشام سیاهی می‌رفت و کسی رو نمی‌دیدم، حتی گوشم هم کیپ شده بود و سوت می‌کشید، بعد یه کم مثل بادکنکی که مثلا بادش کنن، انقدر بشه (خیلی بزرگ، تقریبا یه چیز تو این مایه‌ها) بعد خالیش کنن، نیگاش که کنی متوجه می‌شی که این بادکنک رو قبلا تا سر حد انفجار بادش کردن، یه جوری می‌شه، مثلا اینجوری می‌شه (گشاد و شل) دلت حقیقتش براش می‌سوزه، آخه یه وقتی این هم محکم و چغر بوده، رو فرم و کمی هم حتی براق، بعد حالا انگار کنی پر شدی از باد، و دهنه‌ات رو محکم گرفته و نمیذاره باد در ره، و تو چشات قرمزه و داره از کاسه در میاد بعد یه دفعه لامروت ولت می‌کنه، بی‌هوا، بعد با سر می‌ری تو در و دیوار (فک کن!) یعنی بعد دست آخر می‌افتی اون وسط، مثل لت بی‌ جون روزنامه، بی‌حال، اون موقع چشات کم‌کم اطراف رو، ای، بگی‌ نگی، می‌بینه، بعد نیم‌خیز میشی، (یه بادکنک خالی و بنفش و بادمجونی رنگ رو تصور کن که تقریبا ماته ولی معلومه که براق بوده و حالا کلی هم گشاد و از ریخت افتاده‌ست، حالا فک کن بادکنک بادمجونیه قصه، نیم‌خیز شه اطرافش رو تماشا کنه ببینه چه خبره) بعد همینجوری که داره مات و مبهوت چشماش رو می‌ماله متوجه می‌شه که چند تا بادکنک (به رنگ‌های سرخابی، لیمویی، جیگری، خیاری و فیروز‌ه‌ای یا احتمالا لاجوردی، فرقش رو درست نفهمیدم تا حالا که این سن رو از خدا گرفتم) اون وسطا افتادن همینطوری ولو، و از حال رفتن و احتمالا یکم دارن تکون می‌خورن، حتی یکی هنوز توی آسمون داره این ور و اون ور می‌ره و به در و دیوار می‌خوره تا برسه زمین (بعید هم نیست اصلا که حتی بیفته رو تو) به هر تقدیر شاید اونجاست که متوجه می‌شی تو تنها باد‌کنک نبودی و تن‌ها بادکنک بودی (تنها با تن‌ها البته که فرق داره) و بعد یه کم غصه می‌خوری از اینکه مثلا بادمجونیه براق بودی و دست نخورده و محکم و وسوسه برانگیز، به شکلی که هر بچه‌ای از پشت ویترین، خاطر‌خواهت می‌شد، تا اونجایی که خوابت رو هم می‌دید، که مثلا پر از هلیوم یا متان کردت و بردت پارک و داره باهات فخر می‌فروشه و البته تو هم بدت نمیومد، با اینکه پشت ویترین ناز می‌کردی و حتی روت رو اونور می‌کردی، ولی چی از این بهتر که دست یک بچه‌ای بیفتی که از ترس خراب شدنت، حاضر نیست بادت کنه و حتی همون هلیوم و یا متان رو هم بهت روا نداره و دست بالا میذارت کنج کمدش، و هر وقت که هم‌بازی‌ها، هر کدوم یک چیز قیمتی رو می‌کنن (مثلا آویز بولور یک لوستر به مثابه یک شیء قیمتی، یا شاید مثلا تکه‌ی عجیب شاخه‌ی یک درخت که بی‌شباهت به چوبدست جادوگرا نیست) اون بچه تو رو از تو کمد در میاره و در همون حالی که چقر و سفتی و هنوز باد هم نشدی و برق بادمجونیت چشم‌ها رو خیره می‌کنه، به دوستاش ارائه می‌کنه، و دوستاش البته مثل سربازانی مغلوب، مطیعانه و خاضعانه در برابر معجزه‌ی بی‌بدیل صاحبت، ساکت شده و حتی در دل‌هاشون نقشه‌هایی اساطیری برای ربودن تو و سفر کردن با تو به دورترین جاهایی که دست هیچ بچه‌ی حسودی به براق بادمجونیت نرسه، می‌کشن، آه که چه خود‌خواهن بچه‌ها! وقتی که بادکنک فسفری دقیقا رو شکمت فرود میاد (بادکنکی که احتمالا قبلا سبز چمنی تند و اغوا کننده‌ای بوده) تازه رشته افکارت از هم پاره می‌شه و می‌بینی که تو دیگه براق نیستی، و حتی سفت و کوچیک هم نیستی، تبدیل به حجمی گشاد و بی‌قواره و مات شدی که حتی کج‌سلیقه‌ترین بچه‌ها رو هم برای برداشتنت از روی زمین متقاعد نمی‌کنه. تقریبا وصله‌ی ناجور شدی، دیگه کسی بر‌نمی‌تابه که با تو هم‌کلام بشه، اونوقت کسی که تو رو به این روز انداخته، میاد تو و دونه‌دونه بقیه بادکنکای پت و پهن رو از وسط زمین جمع می‌کنه و می‌ره یه گوشه‌ای آروم می‌شینه و شروع می‌کنه دوباره باد کردن و دوباره همینطور که داری گنده میشی و هی گنده می‌شی تمام داستان‌ها دوباره تو ذهنت جون می‌گیرن و از برابر چشمات رژه می‌رن، یقین می‌کنی که یارو دفعه‌ی قبلی در ترکوندنت نا‌کام مونده و این بار می‌خواد انتقام دفعه‌ی قبلی رو هم بگیره، باد می‌شی و می‌رسی به اونجایی که دفعه‌ی قبل رسیده بودی، ولی ایندفعه چشات از حدقه بیرون نمی‌زنه و دیگه احساس انفجار نداری، یه احساس راحتی و حتی سبکی، اونقدر بزرگ شدی که حتی می‌تونی بیش از چند هزارتا از همنوع‌های بنفش و براق و محکمت رو تو خودت جا بدی، بعد یارو دهنه‌ات رو گره می‌زنه و رهات می‌کنه، و تو همینجوری که به سمت بالا می‌ری به بادکنکای بنفش و سفت و براق توی دست بچه‌ها نگاه می‌کنی که هی تو نظرت کوچیک و کوچیک‌تر می‌شن...