آروغ سیری

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/٢/٢۸و در ساعت :٥:۱۳ ‎ق.ظ

من بارها از زیستن در این دنیا نالیده‌ام تا آنجا که اطرافیان را از خود بیزار کرده‌ام و برای آنها علامت سوال بزرگی ساخته‌ام از خودم که گاهی حتی ممکن است من را انسانی ضعیف یا بیمار فرض کرده‌اند که تاب زیستن در جهانی چنین زیبا را ندارم. اما بگذارید از آنچه بگویم که گاهی همچون یک بختک بر سینه‌ام می‌افتد و تا چندین روز چنان فشار می‌آورد که نفس را به شماره می‌اندازد. بگذارید از جهالت انسان بگویم، آنچه زیستن در این خوکدانی را هر چه غیرقابل تحمل‌تر و سلوک با انسان‌نما‌ها را هرچه مهوع‌تر می‌نماید. جهالتی که خود، بیش از هر‌ آنکه دیده‌ام، به آن دچارم و از آن عذاب می‌کشم.

دی‌شب‌ها بود، با یک ‌آخوندچه صحبت می‌کردم (چیزی حدود بیست‌ و یک سال، من نامش را گذاشتم: آخوند مو‌طلایی!) مکالمه تا پاسی از نیمه شب و بامداد پایید، آخوندچه، از اینکه تا 2 نیمه شب مزاحم وقت من شد عذر‌ خواست، که من گفتم که عیبی ندارد و گفتم که خواب درستی ندارم و اینکه هر زمان که باطری‌ام تمام شود، خواب می‌روم. آخوندچه طبق عادت معهود آخوند‌ها منبر رفت تا دو مرتبه، برایم، جهالت نوع بشر را یاد آور شود، که: بله! اینطور درست نیست برادر، من خودم خواب بسیار منظمی دارم و از هرچه بزنم از خوابم نمی‌زنم، الآن شما ببین آیت‌ا... [...] را، تقریبا هشتاد و اندی سن دارد، آیا شما که در تلوزیون ایشان را دیده‌اید متوجه این امر شده بودید؟ تازه من در قم شخصا به حضور ایشان مشرف شدم و ایشان کاملا حرف‌های من را از فاصله دور و با صدای کم استماع می‌فرمودند و سخنانشان به یک انسان هشتاد ساله که عوارض فراموشی در کلامش ظاهر شده، نمی‌مانست، می‌دانید چرا؟ چون ایشان خواب خیلی منظمی دارند، یک منطقه‌ای است که در واقع شمال شهر قم است (اسمش را هم گفت آخوندچه، من فراموش کردم) ایشان هر روز در آن منطقه نیم‌ساعت می‌دوند، حتی محافظ‌هایشان هم به پایشان نمی‌رسند و از نفس می‌افتند، هر وقت از نزدیک‌های حجره ایشان، که محل مطالعه‌شان هست، عبور کنید، همیشه بوی کباب می‌آید، در مجموع ایشان به تغذیه و خواب‌شان اهمیت ویژه‌ای می‌دهند و ...

همانطور که در طول افاضات آخوندچه دندان‌هایم به هم فشرده می‌شد، فکر‌های متعددی از ذهنم به سرعت برق عبور می‌کرد و هر بار گویی از مغزم بخواهد بسرد بر زبانم، اما فرو‌میخوردمشان تا تلنبار شود، در کنار هزاران هزار دیگر، می‌گذشت از مغزم: آیا چمران نمی‌شد روزها و شب‌هایی که گاه خواب را فراموش می‌کرد (و خیلی‌هایی از دو-سه نسل پیش از ما که وقت را تنگ‌تر از این می‌یافتند که بتوانند بخواب‌اند)، و آیا اصلا خود علی، با این همه فضایل، هنگامی که شباهنگام سر در چاه فرو می‌کرده، احتمالا در حال چرت زدن بوده، تا مبادا از فضایلش کاسته شود و تن سلامت بدارد تا اگر احیانا هشتاد ساله شد، چیزی از عوارض پیری بر وی عارض نشود! بعد شمایل پادشاهان خپل قاجار از پیش چشمانم گذشت که در شکارگاه آهو را هدف می‌رفتند، بعد نوک آن درخت را می‌زدند، هم‌زمان میرشکار  آهو را می‌زد و همه متفق می‌گفتند: تبارک‌ا... که عالم پناه چگونه آهو را به درک واصل کردند، شده حکایت فلانی که می‌دود و محافظان خود را جا می‌گذارند و احیانا صله‌ای هم می‌ستانند از این واماندگی خویش، مملکت وامانده‌ها... بعدتر از ذهنم گذشت چه فضیلت بزرگی‌ست که از حجره انسانی بوی کباب می‌آید در حالی که بحمد‌لله بهره‌مندی آنچنان است که همه‌گان روزی دست‌کم یک مرتبه گوشت کباب می‌خورند در ظرف گل‌سرخی دور طلایی و برای سلامتی کارگزاران حکومتی‌شان، پکی هم به قلیان می‌زنند و بعد بر مخدعه قرمز براق تکیه زده به جان عالم‌پناه دعا می‌کنند و شاید آروغی هم بزنند حتی از سر سیری، همه اینها اضافه شد بر تصویر پیرمرد واکسی خیابان حرم، که کر است، احیانا از فرط بی احتیاطی و از کثرت بی مبالاتی و حقش است و بهتر همان که اصلا کور هم می‌شد، همه اینها اضافه شد به تصور (نه در تصویر نمی‌گنجد، شاید در تصور آری) میلیون‌ها جوان ایرانی که عزب‌اند، در حالی که آیت‌ خدا [...] سه زن دارد که البته سنت الهی‌ست و جوانان غربزده و مدرن شده که از سنن اسلام فاصله گرفتند، همسر گرفتن که سهل است، حتی لیاقت ندارند که برق بگیردشان...

آخوندچه همچنان از فضایل مرجع تقلید می‌گفت و قطع به یقین، آن را مطلوب یافته و برای بدل شدن به چنین شخصیتی دور خیز کرده بود، و احتمالا، الآن و در حالی که با من سخن می‌گفت، می‌بایست در رخت‌خواب باشد، تا دچار کم‌خوابی نشود، تا از هدف طولانی مدتش، که همانا تشبه جستن به مرجع تقلیدش است، وانماند، لذا بحث را قطع کرده و به آن خاتمه دادم، حالا دیگر کم‌کم احساس خفه‌گی می‌کردم، از تمام سخنانی که شنیده بودم، و از خود بیزار شدم، که زیستنی چنین پست را تا کنون تاب آوردم، و از جهالت، جهالت، جهالت...