جهان سیمان و تعقل

نوشته شده توسط : محمد منتظری در تاریخ : ۱۳۸٩/۳/۳۱و در ساعت :۱٢:٤۸ ‎ق.ظ

 

اخیرا هرچه می‌گذرد، من نسبت به زمانی که در آن به دنیا آمدم متاسف‌تر می‌شوم. دلم قدیم را می‌خواهد:

همه چیز قدیم‌ها جور دیگر بود. دلم می‌خواست در قونیه زمان مولانا به دنیا می‌آمدم، در حالی که پسر بچه سبک‌سری بودم که هر روز به هوای دیدن مجنونی‌های مولانا، به بازار می‌رفت و کنار دکان صلاح‌الدین زرکوب می‌نشست، منتظر، که کی مولانا روح قابلش را می‌آورد تا به پیر ارائه کند تا فرزند کلام، بارور شود و در میان بازار، طره کلام محبوب را به دست گرفته و "رقصی چنین میان میدانم آرزوست" را محقق کند. دلم می‌خواست زمان پیامبر می‌بودم و در شب‌های سرد بیابان‌های شبه‌جزیره، کنار صخره‌ای در نزدیکی غار حرا، کمین می‌نشستم و حال "یایها المزمل"ی پیامبر را در آن زمان که از خوفِ جلالِ ربِ قاهرِ جبار، از غار، به حال احتضار، به در می‌شد و تا به منزل افتان و خیزان، به در و دیوار می‌زد، نظاره می‌کردم. دلم می خواست در آن لحظه که خدا در  باب ال، دروازه خدا، از فراز نردبانی که زمین را به آسمان می‌دوخت، بر یعقوب متجلی شد و به او ارض موعود را وعده کرد، من نیز آنجا می‌بودم و از دروازه، درهایش را برای متشرعان باقی‌ میگذاشتم و آنچه در پس دروازه بود را جستجو می‌کردم. دلم می‌خواست زمان ابراهیم خلیل می‌بودم، جایی ما بین آسمان و زمین، بعد نظاره می‌کردم که چطور رب، خلیلش را، درگیر یکی از آن بازی‌های مقتدرانه ربوبی خود می‌کند، در حالی که ابراهیم از حب فرزند، در خود می‌پیچد و خود را ناگزیر از اجرای حکم رانده شده می‌یابد، خدا از آن سو، در آسمان، به همه این بازی، عالمانه می‌خندد و با سرانگشتان اراده خویش، مقدرات را مقتدرانه مرقوم می‌کند.

همه چیز قدیم‌ها جور دیگری بود، دیگر نه ال رخ می‌نماید نا بابی از ال به روی خلق گشوده می‌شود. دوره تیرگی و تباهی‌ست. مجنونی‌ها به سر آمده و انسان‌ها عاقل شده‌اند، انسان‌های عاقلی که جهان خدا بنیاد را استهزاء می‌کنند و جهانی از نو بر مفکره خویش بنا می‌کنند.

از جهان سیمان و تعقل می‌ترسم...